خرید بک لینک
Home Profile Archive Posts Design اینجا من، من‌ترم یه تبریکِ موندگار یکشنبه نوزدهم مهر ۱۴۰۵ 16:14 چند روز پیش، روز کودک بود مامان زنگ زد و گفت: "روزت مبارک"با تعجب پرسیدم: روز من؟ مگه چه روزیه؟گفت: "روز کودک"خندیدمو گفتم: "مگه من کودکم؟"و مامان با همون لحنی که بعید میدونم به این زودیا از یادم بره گفت:"روز کودکو به کودکِ درونت که هنوز فعاله و باعث خوشحالیه منه، تبریک میگم"و این حرفش باعث شد که من یهو دلم بلرزه و بغضم بگیرهخیلی خوشحال شدم جوری که انگادامه مطلب

برچسب: نویسنده: moshavesh تاريخ: سه شنبه 5 آبان 1405 ساعت: 0:50

بعد از اون روزهای شوم که مادام المریض بودم(حدود یکی دوسال پیش) یپا دکتر شدم برای خودم اونم چه دکتری!...من و بابا همزمان سرماخوردیم، من مثل همیشه از بابت وجودِ سرما و بابا از محیط کار گرفته بود ، روز اول سرماخوردگیم به بابا توجهی نداشتم ، روز دوم گفت یه قرصی چیزی به من میدی؟ براش استامینوفن بردم و رو میز انگار ۳ کاره بود ، گفتم بیا اینو بخور خوب میشی ، روز سوم دوباره براش دارو بردم : استامینوفن +شربت سرماخوردگی + و سر راه ۳ کاره ، گفتم بزا بین استامینوفن و ۳ کاره خودش یکی رو انتخاب کنه ، ۳ کاره رادامه مطلب

برچسب: نویسنده: moshavesh تاريخ: سه شنبه 5 آبان 1405 ساعت: 0:50

Home Profile Archive Posts Design اینجا من، من‌ترم یک سال رفاقت، یک تولد چهارشنبه بیست و دوم مهر ۱۴۰۵ 0:45 پارسال همین موقع‌ها، همین روزا، دقیقا تو همین بلاگفا با یکی دوست شدم که در زمان حاضر یک سال از رفاقتمون می‌گذره؛مجی، مرسی که انقدر امنیخیلی خوشحالم که توی این سال‌هایی که دارم زندگی می‌کنم، یه آدم خوبِ دیگه ام وارد زندگیم شد. ‍↕️❣️امیدوارم بهترین ها نصيبت بشه خوش قلب ترین_امشب تولد n بود، من که اصلا یادم نبود مامان یادآوری کرد و با ریرا سریع‌تادامه مطلب

برچسب: نویسنده: moshavesh تاريخ: سه شنبه 5 آبان 1405 ساعت: 0:50

Home Profile Archive Posts Design اینجا من، من‌ترم این پست حاوی اسپویل می باشد جمعه بیست و چهارم مهر ۱۴۰۵ 0:41 سمفونی مردگان رو بالاخره تموم کردم ، هزار بار جابر اورخانی و اورهان و ایاز و آبادانی رو فحش دادم و هزار و یک بار برای آیدا و آیدین و سورمه و یوسف و مادرشون دلم خون شد (بیشتر برای آیدین)...هعی لعنت بر اورهان.....رمان پیچیده ای بود ولی حسابی غمم رو گین کرد‍♀️_خواهر سبزی گرفته بود قورمه ای کنه ساعت ۸ شب تا ۱۱ داشتیم پاک میکردیم و البته که غیبادامه مطلب

برچسب: نویسنده: moshavesh تاريخ: سه شنبه 5 آبان 1405 ساعت: 0:50

امشبم مثل همون قسمت اول بود؛ همه چی حتی دلیل گریه هام اما یچی فرق داشت، حسم، امشب حالم خیلی خوب بود ولی اون شب خیلی بد، اونقدر بد که مطمئنم اگه پا نمی‌شدم و نمی‌نوشتم و گریه نمیکردم قطعا تو خواب سکته میکردم‍♀️... اما در روز جاری انگار همه چی عوض شده، انگار داره اوضاع خوب میشه، انگار داره باز همه چی اونطور میشه که میخوام، البته که دکمه استارتشم دست خودم بود، تا قبل از در روز جاری انگار نه توانش رو داشتم و نه حال و حوصله و انگیزه و هیچی...

برچسب: نویسنده: moshavesh تاريخ: سه شنبه 5 آبان 1405 ساعت: 0:50

Home Profile Archive Posts Design اینجا من، من‌ترم نوستالژی دوشنبه بیست و هفتم مهر ۱۴۰۵ 1:14 عمیقا دلم میخواد برگردیم به اون دوران؛یروز صبح از خواب بیدارشدیم، کارای روزمره رو انجام دادیم، صفحه ی اینستاگرام رو باز کردیم و بوووومبله اینستاگرام با رقص، پایکوبی و آوازِ صادق بوقی منفجر شده بود!یه روزی تنگه غروبه آسمانبزه مه تی خالا گوشا با تیرکمانعاو عاو عاو عاو...انگار همین دیروز بود، همه جا پر شده بود از آوازِ صادق بوقی، اون حرکات و شور و هیجانِ عجیب‌ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: moshavesh تاريخ: سه شنبه 5 آبان 1405 ساعت: 0:50

امروز با "یاروعه" درگیر بودم؛ این اسمی بود که بابا از پشت خط هی میگفت‍♀️برای تمدید اینترنت وای فای رفته بودم مخابرات دیدم کمترینش برا من بیشترینه، همون کمترین(۱۳۰گیگ) رو انتخاب کردم بعد یاروعه میگفت اینو وردارید سرعت ترافیکتون پایین میادیعنی چی خب اون یکی رو وردارم ۲۰۰ و خورده س اصلا استفاده ای نمیکنم من که عاااافعلا گفتم نمیخوام اصلا اه؛/بابامم هی میگه حرف یاروعه رو گوش بده؛ منم میگم چرا؟ آخه ۲۰۰ و خورده هم زیاده هم اینکه اگه سرعتم کم بشه خب جنگه هر نتی بگیری سرعت ن تنها میاد پایین بلکه نت هیچ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: moshavesh تاريخ: سه شنبه 5 آبان 1405 ساعت: 0:50

واقعا اعصابم رو بهم ریخته؛ انگاری فقط یبار در روز میتونی ازش استفاده کنی بار دوم انقدر پسوردت رو رد میکنه تا غیرفعال میشه به مدت ۱ ساعت بعد ۱ ساعتم همین روند طی میشه تا روز بعدی.... واقعا این چه وضعشه‍♀️؛/ _ هرجا به مو میرسه و میخواد پاره بشه مامانم میاد و یه گره ی محکم میزنه روش:) چیه این حسِ مادرانه؟ این چه عشقیه که یه زن حاضره از خودش بگذره تا بچه ش ذره‌ای کم نیاره...؟ حالا منم و یه جفت ایرپاد توی گوشم، و صدای خسرو شکیبایی که آروم می‌خونه: مــــادرِ

برچسب: نویسنده: moshavesh تاريخ: سه شنبه 5 آبان 1405 ساعت: 0:50

اعصابم بهم ریخته ، چون خوابم بهم ریخته‍♀️ تو دوره امتحانات نهایی شبا بیدار میموندم و همین عادت شده برام حالا ام هرکارییی میکنم نمیتونم زودتر از ۴ صب بخوابم و از اونور ۱۰/۱۱ بیدار میشم و از این بابت بدن درد وحشتناکی دارم و از سوی دیگر خیلی ام کسل ... کلا حس میکنم میزان کافئینی که طول اون دوره استفاده کردم کل سیستم بدن و خواب و ... رم رو بهم زده . هوف‍♀️

برچسب: نویسنده: moshavesh تاريخ: يکشنبه 8 شهريور 1405 ساعت: 16:15

اعتراض

چرا این تابستون اعتراض حالیش نمیشه؟ بابا تابستان جان تموم شو دیگه ، بخدا اکثر آدما دوستت ندارن لطفا بهت بر بخوره این بی مهری و برو ، میوه های خوشمزه تم اصلا برا خودت! اصلا یکی از دلایلی که ازت متنفرم این بی برقی عه این برق که میره منم با خودش میبره‍♀️ ولی زمستون:))))) نه نه اشتباه شد ، باید میگفتم: اصلا ۲ فصل آخرِ سال :))))))❄️

برچسب: نویسنده: moshavesh تاريخ: يکشنبه 8 شهريور 1405 ساعت: 16:15

مطمئنم اصلا نمیشناسه منو بعد من داشتم میرفتم روضه با مامانم اینا ، یهو وسط کوچه دیدمش داره میره خونه عزیزش قدشششششش وای اصلا نمیخوام بهش فکر کنم و اصلا مناسب هم نیستیم ولی یکی دوباری ام که رد شده و دیدم اصلا از لحاظ ظاهری ، از همه لحاظ خیلی تایپمه از لحاظ باطنی ، فععععک نکنممممم . خیلی مذهبیه ، خیلییییییی ، خیلییییی کلا خانوادگی اینطوری اَن ولی این اصلا لولش از همه بالاتره . هوف ، بنابر شواهد رفتاری و باطنی باید حتی یه لحظه ام بهش فکر نکنم.

برچسب: نویسنده: moshavesh تاريخ: يکشنبه 8 شهريور 1405 ساعت: 16:15

به لطف کنکور ما این ماه ۲ بار پریود شدیم‍♀️ واقعا نمیتونم هیچی بگم جز اینکه فقط خداااااروشکر روز کنکور همچی نشد‍♀️ یاد بهار افتادم ک قرص خورد پریود نشه بهار منو میبینی چ خوش شانسم واقعه قبل تر ها خیلی خوش شانس بودم خیلیییی نمیدونم چرا یکی ۲ سالی میشه شانسم رفته لالا. بنظرم بابت پریودی تو کنکور باید به دخترا سهمیه بدن‍♀️

برچسب: نویسنده: moshavesh تاريخ: يکشنبه 8 شهريور 1405 ساعت: 16:15

خیلی حس عجیبی دارم ، اولین سال کنکورم وایب سومین سال کنکور خواهر بزرگه رو میده ، خواهر بزرگه برا بار n ام ثابت کرد خیلی خواهر خوبیه:) دیشب تا صبح نخوابیدم ، از شدت استرس، صبح ساعت ۷ رفتم خونه آ ، بعد صبحانه یکی دیگ‌از دوستامون هم اومد و به اتفاق هم رفتیم مدرسه ، یه چندتا سوال و ... پرسیدم که واقعا خیال من رو راحت کرد ، یکم با مدیر و معاون راجب بقیه غیبت کردیم ، بعدش رفتیم کارت ورود به جلسه بگیریم ، من مراحل رو طی کرده بودم و فقط پرینت گرفتم شد ۸ هزار تومن

برچسب: نویسنده: moshavesh تاريخ: يکشنبه 8 شهريور 1405 ساعت: 16:15

سوتی



بچه ها داشتم درس میخوندم نمیدونم چرا یهو وسطش یادم افتاد ک زیر پست یکی تون کامنت دادم ( اصلا یادم نمیاد به کی و حتی کامنتم چی بود ) فقط یادم میاد به مسکراتی گفتم منکراتی واقعا چرا حالا باید وسط درس یادم بیوفته؟ تف؛/ _ اصلا نمیفهمم اصلا اصلا اصلا چون از اول سال اصلا برا عمومی ها وقت نزاشتم ، مخصوصااااا زبان ، انقدر ک برام سخته همش ازش فراری ام اره خلاصه الا وحشت دارم ازش هرچی ام میخونم نمیفهمم چون اعتماد ب نفسشو ندارم متاسفانه

برچسب: نویسنده: moshavesh تاريخ: سه شنبه 6 مرداد 1405 ساعت: 1:24

سلاااام از زبانواقعا دیگ آخریشو ول کردم دیگ انقدر حالم بد شد؛///دیگ یهو دیدم گفتن ۱۵ دقه مونده ، منم استرسسسس ، دستم هزار بار لرزید تا آخریشم پر کردم؛/جزئیات بیشتر درباره سلاااام از زبانواقعا، آزمون، بخشه، کردم، خوردم_صبح ۶ مامان بیدارم کرد گفت پاشو حساااابی صبونه بخور، امتحان قبلیم اولین باری بود ک کم صبحانه خوردم داشتم غش میکردم ، امروز با اینکه زیاد خوردم ولی باز دارم غش میکنم ، مرسی از ر ک موقع خروج آزمون بهم آب‌نبات چوبی خوشمزه داد واقعا قندم افتاده بود‍♀️ هیچی ام نمیزارن ببریم سر آزمون یعنادامه مطلب

برچسب: نویسنده: moshavesh تاريخ: سه شنبه 6 مرداد 1405 ساعت: 1:24

صفحه بندی